روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

خدایا
همین الان
لازمت دارم
همین الان

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مادر» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۸

یعنی یه چیز دیوانه کننده ای که در بابش وجود داره اینه که بر همه واجب است! بعد مهمم نیست که خودت آدم پاکی هستی یا هزار خرابی اخلاقی در خودت هست یا نه(قضاوت، غیبت، کینه، حسد، خود خوب بینی، دیگران را کافر ملحد بینی و...) فقط تا موی کسی پیدا بود یا جایی آهنگی بود باید امر به معروف! کرد :/ 

اه اه اه 

برید بابا خودتونو جمع کنید 

براشونم مهم نیست این وسط محبت ها و ارتباطات خراب بشه میگن بشه! مهم دینه! مرده شور این دینتو ببرن که به جای پیدا کردن اشتراکات همش دنبال نقطه های گیر میره!

یه خاطره بذار بگم: 

یه دختره بود تو بخش ما طرح بود بعد ما با هم همکار بودیم حتی یبارم دعوامون شد ولی ارتباط سلام علیکی و رفاقت سطحیِ همکارانه داشتیم 

بعد این خانم باباش کله گنده ارتش یا سپاه بود خودشونم اپن تر بودن (اینو من بعد ازدواج و از روی عکسای عروسیشون فهمیدم) 

تو چالیدره مشهد، با خانواده خاله و دایی و اینا رفته بودیم بعد یهو این دختر رو اونجا دیدم با یه دختره دیگه تیپشون هم اسپرت 

بعد سلام کرد و منم کردم و گفت اینجا چکار می کنی گفتم خودت چکار می کنی 

گفت اینجا مال شوهر منه :) [خر پولها]

منم گفتم ما هم اومدیم تفریح 

همین و خدافظ 

میخواستی ببینی این م ا د ر ما چه کرد که ای ستاره خواستم برم امر به معروفش کنم یهو دیدم تو باهاش رفیقی 

من :| 

رفاقت :/ 

یعنی یه احوالپرسی هم نکنم با دختری که منو می بینه و داره سلام می کنه :| 

.

.

.

دیشب به مناسبت قبولی خواهرم تو دانشگاه یه دور همی گرفتیم 

براش یه عطر شیک گرفتم با ترس و لرز! که مبادا م ا د ر از توش ان قلت دربیاره که دختر منو خراب کردی عطر چیه(به خود امام رضا که اگه دروغ بگم میخواستم جعبه اشو از این قلبیها بگیرم برای توی کیف ولی یک چیزی گرفتم که فقط باید رو میز گذاشت با اینکه فروشنده همش می گفت کج میشه میریزه و خیییییلی باید مواظب باشی ولی از ترسم دیگه همونو خریدم) خلاصه خواهرامم چیزایی خریدن و من تا برسم خونه تقریبا ۹ شده بود یعنی یک ساعت تاخیر 

حالا اومدیم یه رقص مسخره ی من درآوردیِ شبه بَرَره ای :))))) خواهرم و دخترعموم رفتن 

تا تموم شد منم پریدم وسطشون که دوباره! منم میخوام 

خوب ما این حرکتو که انجام دادیم 

یهو! سفره شام آورده شد! :/ 

هر چی همه میگن‌ کیک میخوریم،... نخیر م ا د ر کار خودشو کرد 

بعد شام هم دختر عمو سه تار آورد که بزنه 

نگاهای کج کجِ م ا د ر 

وقتی هم که رفت معنی نگاهاشو اینجور تفسیر می کنه که تو سفره پهن کردن کمک کرد چون دخترا کمک کردن تو جمع کردنش نه 

خواهرام گفتن ما که کردیم گفت نه! همون کوچیکه (و تو پرانتز بگم در اصل منظورش من بودم که با نهایت عشق نشسته بودم کنارش و از ته دلم گوش می کردم) 

بعد هم در افاضاتی سنگین فرمودن که مطرب ها از اولش که مطرب نبودن! 

یعنی آهنگها رو که ما شنیدیم بگم چی بود؟ تولدت مبارک و ملا ممد جان!

فکر کن

اونم دختر ترم یک موسیقی! اونم کلاس تابستونی رفته!  

خواهرم میگه این ساز ایرانیه میگه نه اولش همینجوریه بعد مطرب میشن همه چیز کم کم شروع میشه! 

خدایا من به جای م ا د ر توبه می کنم! این دختر عموی ما پدرش خادم حرمه فرهنگیه مادرش هم فرهنگیه کامل محجبه خودش کامل محجبه 

بعد تو خجالت نمی کشی یک چنین انگی میزنی!؟ واقعا حیا نمی کنی!؟ الان این حرف شما گناه نداره؟ الان این خودبرتر بینی شما، خود مومن بینیِ شما گناه نداره؟ 

.

.

.

می سوزم هاااا

بد می سوزم 

هر وقت یادم میاد تو ازدواجم دقیقا همین نگاه ما مومنیم اونا کافر رو در مورد خونواده شوهرم داشتیم و داشتم :| 

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۱

می دونید چرا پست زیبا و غیرغمگین از ستاره می خوندید؟

چون ستاره خونه نبود

بین خونواده:| نبود 

مشهد بود 

دانشکده بود 

خونه فامیل بود 

می دونید از اینجا تا مشهد چند کیلومتره؟ تا تهران چند کیلومتره؟

از کل خونواده فقط پدرش اومده بود اونم چون داداش رو برای سربازی آورده بود 

می دونید تبریک رو از کجا گرفتم؟ از شماها از شما دوستان جانها 

نه اینجا 

اینجا تبریکات قبولی خواهر رو شنیدم اما برای خودم 

می دونید از استرس خوب برگزار نشدن دفاع نمی خواستم کسی بیاد اما نشنیدم کسی تاریخ دقیقشو ازم بپرسه 

از همین خونواده!

فقط خواهرم که روز قبل دفاع برای کار اداری خودش مشهد بود زنگ زد بهم گفت کی میری (می خواست باهام برگرده چون ماشین دارم) گفتم امشب مشهدم 

گفت اِ... خوب 

بعد پرسید کی دفاع دارم گفتم فردا ساعت 10 

قبول دارم خواهرم متاهله 

اما خوب شوهرش صبحها میره سر کار و اونم بیکار تو خونه شونه 

ولی نخواست که بیاد یا حداقل تعارفشو نزد 

می دونید خونواده چیه؟ 

خونواده صرفا همون هست که زیر سقف داری باهاش زندگی می کنی 

برای من همینه 

.

.

.

بهتر از برگ درخت نداریم 

نداریم سهراب 

نداریم دروغ نگو 

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۰

عجبا 

نشسته داره آسیب شناسی ازدواج و روابط نامشروع و اینا رو گوش میده

میگم مامان باور کن من خسته شدم هر روز از این چیزا گوش میدم ول کن 

میگه نه مهمه باید گوش بدیم تو هم گوش بده

میگم بابا! میدونم. میدونین. میگه نه 

یعنی صدای رادیو رو کم کرده بودم زد زیاد کرد :| بعدم گفت دوست نداری گوش نده 

دِ ول کن مادر من آسیب شناسی اجتماعی به من چه؟ الان من با کسی دوستم؟ الان تو بخش کسی به من پیشنهادی داده؟

تازه مامانم اومد برام فال هم باز کرد:/ میگه اونی که بهش شک داری مواظب باش 

یعنی من شدم این :|

گفتم دستت درد نکنه مامان 

داشتم سفره رو جمع می کردم اینقدر ناراحت شدم اومدم بالا :/ 

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۸

میسر نمیشه برم از عمه سر بزنم 

الان دارن میرن مشهد بیمارستان 

نمیگم خیلی دوستش دارم که دروغ میشه 

نمیگم خیلی دلم براش میسوزه که بازم دروغ میشه 

نمیگم خیلی نگرانشم که باز هم دروغ میشه 

اما 

دیشب دیدم که خواهر کوچیکم هم همینجوریه و 

سایر خواهر برادرهام 

وای که چقدر ما بدیم :/ پدرم خیلی به خواهرهاش حس محبت داره 

کلا خیلی با محبت و مهربونه 

اما 

بنا به مسائلی از قدیما بین مادر و خانواده شوهر خوب نبوده 

الان هم که مثلا خوبه 

صمیمیتی نیست 

و من می بینم که چقدر مادر اهمیت داره 

دیشب صحنه ای پیش اومد که رفتار مادرم میتونست تاثیر داشته باشه اما مادرم ۱۸۰ درجه ای که میشد رفتار کرد و اون هم سکوت بود!!!!

شاید از نظرش فقط اینکه خودش سر بزنه(حالا دلی یا وظیفه ای و احترامی) کافیه 

در حالیکه 

ما خواهرزاده ایم

خواستم برم مشهد 

مامان گفت یکی باید خونه بمونه تو میخوای بری؟

خو من که میدونم می خوای بری زیارت! 

به بابا گفتم بگین اون روز هم من گفتم بریم خونشون (تو شهر خودمون) صاف برداشتین وقتی من شیفت بودم رفتین 

امروز رو هم بگین میخواستم بیام 

گفت بله 

بله 

منم دلی نمیرم 

برای دل پدر میرم 

و برای احترامش 

التماس دعا 

عمه ام سرطان داره 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۵

۱۴ روز مونده به کنکور 

هنوز باید کتاب خوند یا ۴ تا تست زد؟ 

نه واقعا می پرسم :| 

واقعا!!! :| 

دیگه اثر تست زنی رو همه می دونن ها 

غیر این مامان ما :|

بقیه اش رو دیگه نمی نویسم 

که چه جفایی شد به این پشت کنکوری با انداختن عروسی خواهرش ۳ هفته قبل کنکورش!!! و ادامه بحث های مربوط به عروسی در خانه !!! 

و واقعا انتظار دارن قبول شه؟ 

نمی دونین چقدر تو سر این طفلک میزنن!! :/ 

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۶

و من از خونه اول پایین تر افتادم 

چون خونه اول فقط درد انگشتام بود 

الان درد قلبم هم هست 

و پایان نامه ای که برای این هفته چه فکرها که در موردش نکرده بودم...:(

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۸:۴۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۴

آره دوباره 

دوباره 

دوباره 

دوباره 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۲