روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

خدایا
همین الان
لازمت دارم
همین الان

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۱:۱۴

هر چی که بیشتر می گذره بیشتر با تمام گوشت و خون و پوست و استخونم درک می کنم اگه تو توی قلب آدم نباشی هیچی فایده نداره 

پس از اون بالا بیا پایین از لای چینهای مغزی بیا پایین بیا و تو خونه دل بشین 

.

.

.

.

.

چهار سال و اندی پیش بهش گفتم داری از تو قلبم میری تو مغزم و به نظرم در رابطه زن و شوهر این خود فاجعه است 

حالا به تو میگم از تو مغزم بیا تو قلبم تا با هر ضربان اون کل وجودم را در بر بگیری 

و اگه این اتفاق نیفته من یک بازنده ام یک بازنده در هر دو دنیا :/ 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۲:۱۱

روز دومیه که نماز نمیخونم 

هنوز هم خدا برام یه موجود مستقل نشدی:/ 

با اینکه دارم تو دهه چهارم عمرم نفس می کشم هنوز مثل اون دختر راهنمایی ام که با مامانش قهر می کرد نماز نمی خوند 

.

.

از جمعه بعدازظهر روزهای وحشتناکیو گذروندم روزهایی که آثار فیزیکیش رو دارم می بینم و آثار روحیش هم که بماند...

امروز با دوستم تو بخش بحثم شد و بعد که باهاش دوباره صحبت کردم به دوست دیگرم گفتم شاید اگه در شرایط دیگه ای می بودم این قدر ناراحت نمیشدم و اون گفت که می فهمه من چی میگم 

تنها چیزی که باید بهش فکر کنم و تو بخش وانمود می کنم بهش فکر می کنم پایان نامه است و تو خدا میدونی من دارم به چیز دیگه ای فکر می کنم 

عصر ساعت حدود ۶ ونیم ۷ با تماسی تلفنی که میخواستم خوشحالم کنه شدیدا بغض کردم و شدیدا سرخورده شدم 

حرم امام رضا روز یکشنبه فوق العاده بود اما دوشنبه صبح اثری ازش نبود 

در کل خدا هوا اینجا گرفته است 

پنجره باز کنم آفتاب میاد کولر روشن کنم یخ می کنه لباس می پوشم خفگیم می کنه لباس کم می کنم پهلوم یخ می کنه 

تو که نیستی تعادلی در کار نیست 

منم میدونم تو هم می دونی 

و البته جفتمون هم می دونیم سنگر همینجوری همچنان ادامه داره 

کاش مستقل بودی تو قلبم 

کاش خودم باهات آشنا شده بودم نه با اذان نه با گفته های مامان 

اما الان خدایی که میخوام با خدایی که می شناسم فرق داره 

خدایی که دیگران بهم معرفی می کنن همونه که میخوام اما خدایی که دارم اون خداییه که میشناسم چون خدا در قلب آدمها جا داره و خدایی که میشناسم و تو قلبم جا داره اونه که از بچگی تو قلبم حک کردنش 

خدا 

هستی، من که میدونم 

ولی کجایی که پیدات نمی کنم؟ 

کجا بگردم؟ 

گمی 

گم 

نه سر نخی

نه تابلویی 

نه از این فلورسنت های کنار جاده 

نه گاردریل 

نه حتی خط سفید وسط جاده 

من از کجا پیدات کنم پس؟ 

از کجا؟ 

دلِ من برای تو هم اهمیت نداره یعنی؟ 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۵

اه اه اه اه 

اه اه اه اه 

اه اه اه اه 

بهترین روز مشهد رفتن بود 

ولی مادربزرگ خونه ماست 

تازه عصر خاله از مشهد میاد مادربزرگ باید بره خونشون 

خوب از این شانس خرکی تر هم داریم؟ 

دوست دارم گریه کنم 

یک ماه بیشتر نباشه کمتر نیست که نرفتم حرم 

تازه 

دو بار آخری که حرم رفتم مثل آدم نبود 

پووووف 

حالا این وسط نمدونم چمه دلم میخواد گریه کنم :/

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۷

یکی بود یکی نبود 

زیر گنبد کبود 

روبروی بچه ها 

قصه گو نشسته بود 

قصه گو قصه می گفت 

از کتاب قصه ها 

قصه های پرنشاط 

قصه های آشنا 

قصه ی باغ بزرگ 

قصه ی گل قشنگ 

قصه ی شیر و پلنگ 

قصه ی موش زرنگ

قصه ی باغ بزرگ 

قصه ی گل قشنگ 

قصه ی شیر و پلنگ 

قصه ی موش زرنگ 

آقای حکایتی 

اسم قصه گوی ماست 

زیر گنبد کبود 

شهر خوب قصه هاست 

زیر گنبد کبود

شهر خوب قصه هاست 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۱

والا هنوز قسمت نشده لباس بگیرم 

ولی ممنونتم خدا با اینکه وقت غروب و اذان حالم اینقدر بد بود که برات کله معلق بازی درآوردم ولی تو منو بردی مهدیه 

اونم اینجوری 

شکرت خدا 

خیلی شکرت مهربونم 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۵