روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

خدایا
همین الان
لازمت دارم
همین الان

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دخترانه» ثبت شده است

الان هفت و هشت دقیقه است 

و ساعت ۲ بعدازظهر!!! پیام داده امشب به دلیل قبولی و تولدم(تولدقمریش) دور همی داریم تو خونه 

منم که صبح و عصر خواب بودم 

چی بخرم الان!؟ 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۰

زجری بالاتر از اینکه بیای آرایشگاه و یک عروس اینجا باشه؟!!

تو لباس؟ 

و تو تمام غم دنیا بشینه رو قلبت 

امشب عروسی دختر خاله امه 

با ماجراهای اول این هفته نمی دونم میتونم به مشهد و به عروسیش برم یا نه 

اگه برم تمام اداهای این چند ساله رو در زمینه نرقصیدن زیر پا میذارم 

گور بابای همه ی این اداهایی که میگن رقص گناهه 

به والله این کارا که ما با هم می کنیم گناهش خیلی بیشتره 

خیلی 

رقص شاده 

شاد 

دل کسی با رقص نمی شکنه 

اما...

هعی

حالا همیشه که آهنگها شاده این بار ضبط داره پخش می کنه: 

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی 

اندوه بزرگی است زمانی که نباشی 

.

.

.

گرچه شاد هم می خوند باز رو من تاثیر بد داشت 

.

.

.

.

.

.

اصلاحیه: عروسی دختر خاله در مشهد بوده و آرایشگاهی که اینجانب عرض کردم در شهر خودمان بود!

من برای ابرو رفتم رفتم آرایشگاه و یک عروس رو اونجا دیدم. دیدم بد برداشت شده توضیح دادم 

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۹

《ساناز همون دختری بود که می تونست منو خوشبخت کنه

همونی که همه معیارهای منو داشت

سر به زیر آروم و زیبا》

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

و من بعد ایییین همه سال آخریو درست کردم 

و دو تای اول رو ندارم و ندارم و ندارم :(

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۶

وای خدا 

چه کردم 

دمم گرم :) 

خواهرم (تازه عروس خانممون) پیله کرده بود تو کار آرایشت خوبه و من نمیخوام برم آرایشگاه و خودت درستم کن 

منم گفتم برو بابا عروسی برادر شوهرته گفت نه کلی لوازم آرایش خریدم پس برلی کِی؟ 

خلاصه کنم مخ ما رو زد که من نمیرم هااا تو باید آرایشم کنی و اون دفعه خواهر شوهرام گفتن کجا رفتی چقدر قشنگ شدی گفتم کار خواهرمه دهنشون باز مونده بوده (نامزدی همین برادرشوهر! هههه) 

خلاصه 

خواهر محترم اومدن خونه ما 

و البته بگم که اینجانب برای یکی از بسسسسسیار معدود دفعات کل عمرم عصر خوابم برده و وقتی بیدار شدم خواهرم بالا سرم ایستاده بود 

از ساعت هفت شروع کردیم و نهایتا نه و خورده ای بود که تموم شد 

وای که چی درست کردم :) خواهرم همش می گفت برو دوره شو ببین ستاره 

چقدر خوب شدم ستاره 

بعد یک سال دوباره تو شب تالار خودم ازم پرسیدن موقع نامزدی برادر شوهر کجا رفتی گفتم کار خواهرمه هی گفتن وااای فلان و بهمان :) 

آقاااا دوست داشتم با گوشی خودم ازش عکس بگیرم هی نگاه کنم خوب :) 

یک آرایش ملیحی شد اینقدر ناز شد که خدا می دونه 

بس که نشستم پاهام درد می کنه ههههه

کار مو رو هم سپردیم به خواهر کوچیکه :) یک مدل ساده ی شیک 

خلاصه که به خواهرم گفتم پولشو میدی :) اونم گفت شوهرم باید بده :) 

الانم با گوشی خودش ازش عکس گرفتم گوشیشو جا گذاشته بذار من برم باز به دست رنج و هنر خودم بنگرم :))

البته که مامان مخالفه و میگه مگه پول نداری؟ تو که کارمندی خواهرشوهرات خانه دارن رفتن آرایشگاه 

خواهرت خسته و کوفته صبح سرِکار بوده :) ولی خوب گفتم مامان یک کم ذوق داشته باش نگو اینجوری :) خدایی کارم خوب نبوده؟ 

جدی در حد آرایشگاه کار کردم 

دمت گرم ستاره :) آسمونت پر ستاره :) 

به قول خواهرم ایشالا عروسی خودت ستاره ^___^

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۷
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۱

وقتی فرحزاد ِ جان دعا می کرد

و من از صمیم قلب آمین گفتم 

.

.

امروز گفتن به شماره 

۱۰۰۰۰۲۵۱ پیامک بدید: 

اگر تا حالا نرفتید به قم برای زیارت عدد ۲ (البته باید یه گروه تشکیل بدید)

و اگر دوست دارید کمک کنید عدد ۱ 

.

.

.

میلاد خواهر سلطان 

دختر باب الحوائج 

و کریمه ای که ان شاءالله یه روز کرامتشون نصیب من حقیر هم بشه 

و روزمون ^   ^ مبارک 

.

.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۶

خیلی خوش گذشت 

دو تا زن عموهام گفتن داشتیم می گفتیم ستاره خانم خیلی خوشگل شده امشب:) کجا رفتی آرایشگاه؟ منم گفتم البته بوووودم خوشگل تر شدم:) 

عروس کشونی با حضور برادر کوچیک عروس:) در حالیکه راننده ماشین بنده بودند و بار شیشه!!!! هم داشتیم و حامل بار شیشه خودش رو از پنجره داده بود بیرون!!! گل ماشین عروس رو بکّنه!! و ماشین پدر و چند تا ماشین از طرف داماد که هم قال گذاشته شدن ولی داماد عمممممرا نتونست داداش کوچیکه عشق خواهر رو بپیچونه برگزار شد گرچه خیلی سر داداشم غر زدم که یوااااش 

حتی سر خواهرم هم گفتم چته بابا جمع کن خودتو طوریت نشه خوبO   o

خیلی خندیدیم 

لباس نخریدم کرایه هم نکردم و هیچ اتفاقی نیفتاد دوستان :) من لباسی که قبلا تو نامزدی یکی تز همین دو خواهر پوشیده بودم رو مجدد پوشیدم

حتی موهامو که ریشه و چند سانتیش مشکی شده بود رو رنگ نکرده بودم خواستم بگم خودمونو درگیرتجملات نکنیم من اون پلاک رو هم که خریدم طلاهایی که دوستشون نداشتم رو دادم در عوضشون و کلا قصد خرید پلاک رو داشتم همزمانیش شد اینجا:) 

وقتی برگشتیم خونه نیم ساعت به اذان صبح بود! بعله! و بعد از خواندن نماز همچون جنازه ای افتادیم خوابیدیم 

ساعت نزدیک نه صبح آفتاب افتاده رو صورتم :/ بعد هم صدای انواع و اقسام زنگ ها و آلارمهای گوشی پدر محترم :/ 

هیچی دیگه من الان خوابم میاد ولی 

خوابم نمی بره :/ 

۱۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۱:۳۷

می دونین قبلا هم رفته بودم خودمو از شر اون طلاهای بدخاطره خوش ظاهرهای بنجل راحت کنم ولی خب نشده بود 

امروز رفتم و تقریبا برابرش گذاشتم و اینا رو خریدم، و قراره ان شاءالله اولین خاطره ام با اینها عروسی خواهرم باشه :) 

دعا کنین برامون لطفا که همه چی قشنگ و خوب پیش بره 

آمین 

۲۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۶

خوب 

اینم از هنر بنده که خواهرم ازم خواست:) 

تازه تموم شدن :) 

ان شاءالله شاد و سلامت یک عمر در کنار همسرت زندگی کنی عزیزم و ان شاءالله تولد بچه های سالم و صالحتون رو جشن بگیریم :) 

۲۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۷:۲۷

از حاشیه های دیروز: 

وقتی رسیدم دم در ترمینال از اتوبوس پریدم پایین تا بیشتر از این زمانم پرت نشه 

بدو بدو اون سر بالایی میدون ترمینال رو رفتم بالا(مشهدیاش میدونن) و دور میدون از چپ و راست صدای بوق شنیدم و قلبم داشت وایمیستاد دیگه

رفتم اول خیابون عدل خمینی و زیر سایه پل عابر وایستادم حالا برای تاکسی قربونش برم دست بلند می کنی کلا میره از وسط خیابون رد میشه :| 

گفتم ببین اینا سواری شخصیاشون زیاده عیب نداره وسط شهره یهو یه بوق تا اومدم برگردم و دست بلند کردن... پرایده رد شد 

یکی دیگه رد شد که سومی پشت بند دومی بوق زد 

و من هم سریع! دستمو بلند کردم که این یکیو از دست ندم که ناگهان!!!

یه آقاهه!

حدود چهل و خورده ای به نظرم 

موها ژل زده 

صاف و صوف 

عینک دودی 

آستین فکر کنم رو آرنج 

سرشو یک کم خم کرده و دست رو دنده گرفته با ژست!

دقیقا جلو من وایستاد

من: :|

ماشینشو نگاه می کنم پراید نیست که 

سمنده

الان که می نویسم قیافشو دارم می بینم 

اومدم عقب 

بوق زد دست تکون دادم که نه و صبر کردم برای بعدی 

تکون نخورد 

من: بیا برو دیگهههههه

دنده عقب زد 

یا خدا! سریع برگشتم و رفتم تو  پیاده رو به سمت پل عابر که صداش اومد دخترم کجا میخوای بری؟ 

من: من دختر تونیستم بیا برو :/ 

پشت پل قایم شدم دیگه نبینتم

تا راه افتاد اومدم تو خیابون و بلافاصله یه تاکسی زرد دیدم و سوار شدم

.

.

.

تا رسیدیم به چهار راه که باید سوار مترو میشدم 

پشت چراغ قرمز (وسط خیابون)پیاده شدم میدونم بی فرهنگیه ولی خیلی عجله داشتم 

تا از پشت تاکسی رد شدم 

همون آقاهه! با همون ژستش! رو به من!! خیره مثل همون وقتی! 

آقا من رسما خنده ام گرفت :)))))))))

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۶:۴۱