روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

خدایا
همین الان
لازمت دارم
همین الان

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جای خالی» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۰
۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۴

زجری بالاتر از اینکه بیای آرایشگاه و یک عروس اینجا باشه؟!!

تو لباس؟ 

و تو تمام غم دنیا بشینه رو قلبت 

امشب عروسی دختر خاله امه 

با ماجراهای اول این هفته نمی دونم میتونم به مشهد و به عروسیش برم یا نه 

اگه برم تمام اداهای این چند ساله رو در زمینه نرقصیدن زیر پا میذارم 

گور بابای همه ی این اداهایی که میگن رقص گناهه 

به والله این کارا که ما با هم می کنیم گناهش خیلی بیشتره 

خیلی 

رقص شاده 

شاد 

دل کسی با رقص نمی شکنه 

اما...

هعی

حالا همیشه که آهنگها شاده این بار ضبط داره پخش می کنه: 

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی 

اندوه بزرگی است زمانی که نباشی 

.

.

.

گرچه شاد هم می خوند باز رو من تاثیر بد داشت 

.

.

.

.

.

.

اصلاحیه: عروسی دختر خاله در مشهد بوده و آرایشگاهی که اینجانب عرض کردم در شهر خودمان بود!

من برای ابرو رفتم رفتم آرایشگاه و یک عروس رو اونجا دیدم. دیدم بد برداشت شده توضیح دادم 

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۹

متاهل ها میگن فکر می کنی 

مجردی برو حالشو ببر 

برو مسافرت:/ برو تفریح:| 

یکی نیست بگه آیکیو ها دختر کجا میخواد بره؟ تفریح کدومه؟ 

.

.

میگم شماها زندگیتون هدف داره میگن تو هم داشته باش 

برو خونه بخر 

تازگیا میگن ماشینتو عوض کن! :| :/ :\

میگم که چی بشه؟ 

کسی باور نمی کنه پس انداز زیادی ندارم 

چون حقیقتش برنامه ای براشون ندارم 

پول پِرتی ام زیاده 

بهترین استفاده ای که تا الان کردم و معلوم نیست ادامه پیدا کنه یکی دو بار... ولش کن 

داشتم می گفتم 

ارشد به بن بست رسیده 

اصلا دستش نمیرنم 

لپ تاپ خراب شده 

فلشهام گم شده 

استاد داره از دستم دق می کنه 

و من 

فقط دارم روزها رو شب می کنم 

صبح با همکار با سابقه سی تی اسکن دعوام شد 

یه دعوای وحشتناک 

لابد هرکسی اونجا بوده گفته دختره س ل ی ت ه 

لابد دیگه :/ 

دیشب رفتم خونه فلان فامیل ِ بیمارمون. موقع برگشت همسایه طبقه پایینشون اومدن داخل حیاط بچه شون با بچه فامیل ما رفیق بود 

نزدیک در شدم که خارج بشم یه زن قد بلند باریک اومد تو 

همون که پوستش خوب نبود 

همون که کرم رو پوستش نمی نشست 

همون که تو دادگاه چادر سرش داشت 

همون که باعث شد از همه وکلا (دروغگوها) نفرت داشته باشم 

وقتی گفت موکلم تهرانه!!!!! پول وکیلها حرومه 

حروم خالص 

تو فقط بهشون پول بده

هوف

صبح شیفت بودم

شب هم باید برم 

تو رو خدا دعا کنید...

زدم به در تنبلی بی خیالی...

اینکه بگن فلانی تند برخورد می کنه یا بد برخورد می کنه چیزیه که اصصصصلا ازش خوشم نمیاد

از حرف مردم می ترسم و... 

بیشترین حرف مردم همراهمه 

به خاطر اینکه زود داغ می کنم 

خیلی زود 

بدم میاد از خودم 

واقعا هدف من از زندگی چیه؟  

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۱

قضیه از اونجا شروع شد که اون مسئول شیفت بود 

و نمیدونم داشت چی می گفت که برگشتم گفتم هی! من ازت بزرگترما فکر می کنی چندیم؟ و اون شروع کرد به حدس زدن 

و من شروع کردم به گفتن نه! 

و احترام بذار 

تا یه مدت بهشون میگفتم دهه هفتادیا من شصتیم همین بستونه :) 

خلاصه اون روز سر یه اتفاقی فهمیدم یکی از خدماتهامون که خداااایی فکر می کردم ازم بزرگتر باشه ۳ سال ازم کوچیکتره :| 

بعد به همون آقای هفتادی گفتم اونو می بینی 

من از اون بزرگترم 

نگاه کرد گفت بزرگترین یا گوچیکتر 

گفتم بزرگتر 

گفت با شما اصلا نمیشه حرف زد 

خخخخخ

بعد گفت سخت نگیرین خانم فلانی 

گفتم سخت نمیگیرم به خدا 

گفت چرا سخت میگیرین 

گفتم نه بابا به خدا سخت نمیگیرم 

دوباره گفت چرا سخت میگیرین دیگه 

رسما دوست داشتم بگم بچه جون من وقتی اسم خدا رو میارم دروغ نمیگم :/ 

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۶

می دونین قبلا هم رفته بودم خودمو از شر اون طلاهای بدخاطره خوش ظاهرهای بنجل راحت کنم ولی خب نشده بود 

امروز رفتم و تقریبا برابرش گذاشتم و اینا رو خریدم، و قراره ان شاءالله اولین خاطره ام با اینها عروسی خواهرم باشه :) 

دعا کنین برامون لطفا که همه چی قشنگ و خوب پیش بره 

آمین 

۲۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۶

واقعا این ۴ سال ازم رفته

رفته :/ 

خدایا یکیو بفرست که وقتی مامانم سنمو میگه پنچر نشن :( 

دیروز شمارمو گرفتن تو بیمارستان 

امروز زنگ زدن 

طرف سن اون موقع من رو داره :( 

خدا ازت بگذره ح. یا نگذره؟ می دونم برات مهم نیست چی به سر من آوردی؟ :(((((

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۱:۵۷

این جمله ای بود که ع. پنج دقیقه پیش گفت 

باز یه مهمونی افطاری دیگه هستیم

و من ته دلم خالی شد یه وقت بابا نشی ع.

تو رو خدا به این زودی ها بابا نشو .

.

.

.

.

.

.

بعدا نوشتم: بابا از ع. پیاز خواست ع. مخصوص رفت پیاز آورد 

بابا گفت: ان شاءالله که اولین پسرتون بچه باشه!

ع هم گفت: ان شاءالله به حق علی -چی از ته دل گفت :/ هنو یه ساله رفتن خونه خودشون 

یادش بخیر عقدمون با هم بود.... ع‌. همسن منه زنش ۲۰ ساله بود اون موقع

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۲