روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

خدایا
همین الان
لازمت دارم
همین الان

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بنیان خانواده» ثبت شده است

می دونید چرا پست زیبا و غیرغمگین از ستاره می خوندید؟

چون ستاره خونه نبود

بین خونواده:| نبود 

مشهد بود 

دانشکده بود 

خونه فامیل بود 

می دونید از اینجا تا مشهد چند کیلومتره؟ تا تهران چند کیلومتره؟

از کل خونواده فقط پدرش اومده بود اونم چون داداش رو برای سربازی آورده بود 

می دونید تبریک رو از کجا گرفتم؟ از شماها از شما دوستان جانها 

نه اینجا 

اینجا تبریکات قبولی خواهر رو شنیدم اما برای خودم 

می دونید از استرس خوب برگزار نشدن دفاع نمی خواستم کسی بیاد اما نشنیدم کسی تاریخ دقیقشو ازم بپرسه 

از همین خونواده!

فقط خواهرم که روز قبل دفاع برای کار اداری خودش مشهد بود زنگ زد بهم گفت کی میری (می خواست باهام برگرده چون ماشین دارم) گفتم امشب مشهدم 

گفت اِ... خوب 

بعد پرسید کی دفاع دارم گفتم فردا ساعت 10 

قبول دارم خواهرم متاهله 

اما خوب شوهرش صبحها میره سر کار و اونم بیکار تو خونه شونه 

ولی نخواست که بیاد یا حداقل تعارفشو نزد 

می دونید خونواده چیه؟ 

خونواده صرفا همون هست که زیر سقف داری باهاش زندگی می کنی 

برای من همینه 

.

.

.

بهتر از برگ درخت نداریم 

نداریم سهراب 

نداریم دروغ نگو 

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۰

تمام راه های ممکنه رو رفتم 

و فقط یکی مونده 

فقط یکی 

و یک راه خرکی هم مونده البته 

.

.

.

.

.

دیشب که داشتم از مشهد برمی گشتم برای خودم آواز غرق نور است و طلا رو میخوندم

کلی از آقا تشکر کردم که این همه حالم خوب شده 

حس کردم میام خونه و امروز میشینم پای پاورپوینتهای جلسه دفاع 

اما امروز

حس می کنم 

امام رضا هم مسخره ام کرد دیشب

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۴

درسی که من و خواهرم از مرگ عمه گرفتیم چیزی نیست که به راحتی از کنارش بشه رد شد 

در مورد خواهرم که مطمئنم اما 

خودم رو نمی دونم 

آیا باز گرد فراموشی روی همه چیز رو خواهد پوشاند؟ 

خدا نکنه 

خدا همه رفتگان را رحمت کنه 

ممنون میشم دو صلوات بفرستید یکی برای بی وارث ها و بدوارث ها یکی هم برای عمه جان من 

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۹

و این پایان راه همه ماست 

عاقبت بخیر باشی ان شاءالله 

خدا رحمتت کنه 

.

.

.

.

اولین باره با شنیدن مضمونی خبر مرگ اشک تو چشمم جمع میشه 

موقع پدرجان خدابیامرز اینجوری نبودم 

و فقط بعدها عذاب وجدان داشتم که چرا دوستش نداشتم؟

خدا رحمتت کنه تو رو هم پدرجان 

یادم نمیره اون دفترچه ای که تو بیمارستان برام آوردی و من توش خاطره می نوشتم 

دوستت دارم 

خدا رحمتت کنه 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۵۲

میسر نمیشه برم از عمه سر بزنم 

الان دارن میرن مشهد بیمارستان 

نمیگم خیلی دوستش دارم که دروغ میشه 

نمیگم خیلی دلم براش میسوزه که بازم دروغ میشه 

نمیگم خیلی نگرانشم که باز هم دروغ میشه 

اما 

دیشب دیدم که خواهر کوچیکم هم همینجوریه و 

سایر خواهر برادرهام 

وای که چقدر ما بدیم :/ پدرم خیلی به خواهرهاش حس محبت داره 

کلا خیلی با محبت و مهربونه 

اما 

بنا به مسائلی از قدیما بین مادر و خانواده شوهر خوب نبوده 

الان هم که مثلا خوبه 

صمیمیتی نیست 

و من می بینم که چقدر مادر اهمیت داره 

دیشب صحنه ای پیش اومد که رفتار مادرم میتونست تاثیر داشته باشه اما مادرم ۱۸۰ درجه ای که میشد رفتار کرد و اون هم سکوت بود!!!!

شاید از نظرش فقط اینکه خودش سر بزنه(حالا دلی یا وظیفه ای و احترامی) کافیه 

در حالیکه 

ما خواهرزاده ایم

خواستم برم مشهد 

مامان گفت یکی باید خونه بمونه تو میخوای بری؟

خو من که میدونم می خوای بری زیارت! 

به بابا گفتم بگین اون روز هم من گفتم بریم خونشون (تو شهر خودمون) صاف برداشتین وقتی من شیفت بودم رفتین 

امروز رو هم بگین میخواستم بیام 

گفت بله 

بله 

منم دلی نمیرم 

برای دل پدر میرم 

و برای احترامش 

التماس دعا 

عمه ام سرطان داره 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۴

آره دوباره 

دوباره 

دوباره 

دوباره 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۲

بدترین و اشششششششتباه ترین کاری که میشد بکنم درخواست مرخصی کل این هفته بود:| البته وقتی فصل ۵ مونده باشه و شما کمتر از یک ماه فرصت داشته باشی عقل میگه مرخصی بگیری

اما وقتی اون شخصی که فصل پنجش مونده تو باشی باید هر روز دو شیفت بری سرکار:/ 

۵شنبه ای که رد شد شبم رو با جمعه عصر عوض کردم و دقیقا همون شب! فاجعه رخ داد و من اییییینقدر حالم بده 

واقعا چرا هر روزی که سر کار نمیرم تهش یه بلای روانی سرم میاد؟ ۵شنبه شب ساعت دوازده!!! چند لحظه مونده به خوابیدن 

اوف :((((

باز خدا رو شکر عصر جمعه رفتم سرکار.

اولی که وارد شدم یه دانشجوی کرمانشاهی داریم که با لبخند نگام میکنه و سلام میکنه و گفت خوبین 

گفتم نه 

گفتم آماده ام بهم بگن پخ تا گریه کنم 

اونم گفت پخ پخ پخ پخ (با یه حالت ادای قلقلک درآوردن) خدا خیرش بده نه تنها اون لحظه خنده ام گرفت و گفتم ممنون که الانم لبخند اومد رو لبم 

گفت دیدین؟ بعضی پخ ها خنده میاره :) 

این بچه رو یه بار کارتم رو دادم رفت برام آب طالبی گرفت 

الان رمز من و اون آب طالبیه :) 

یعنی اگه ۳۰ سال دیگه از یاد هم بریم آب طالبی ببینیم به یاد هم میفتیم :) 

الهی خوشبخت بشی ی. :) 

.

.

خلاصه 

در راستای اینکه بنده به غلط کردن افتادم از درخواست مرخصی:( فردا صبح رو شیفت برداشتم 

و فکر کنید که فردا شب عروسیه

و فکر کنید که من چقدر بدبختم خدایی

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۳

چه زود از خواب بیدار میشم 

و چه دردناک 

.

.

.

.

از ته قلبم میگم دوست دارم مغز متلاشی شده ات رو ببینم 

آمین

اللهم و من ارادنی بسوء فارده 

و من کادنی فکده 

آمین 

آمین 

۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۵