روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

خدایا
همین الان
لازمت دارم
همین الان

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام رضا» ثبت شده است

اگر این مقاله درست شد که خوب 

اگر نشد همین پرینتی که گرفتم پایان نامه نهایی است 

الحمدلله رب العالمین 

تموم شد دیگه :) 

فقط باید تا یک ماه دیگه زورمو بزنم برای اینکه بتونم پذیرش مقاله بگیرم 

حرم بیست دقیقه ای رفتن !!! خییییلی کم است 

ولی بازم خوبه 

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۰۷:۰۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۸:۴۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۲:۱۱

بذار وسط اییییییییییییییییییییییییییین همه حس بد یه انگسترون چیز شاد بنویسم

دیشب بعد ماه ها نشستم پای تلویزیون

هیچ کوفتی هم نداشت :|

نشستم شبکه شبکه کردم تا از مراسمات اذان و ناز فارغ شه تی وی

.

.

.

خلاصه شبکه 3 یه مسابقه گذاشته بود که داشتم از وسطش تماشا می کردم

یه پارکینگ بود عینهو پارکینگ امام رضا (ابن سینا) ی مشهد

از کجا فهمیدم؟ از محیط داخلیش گفتم چقدر شبیهه

بعد دم آسانسورشو نشون داد رو دیوار آیا میدانید نوشته بود گفتم عه مثل پارکینگ مشهده! بعد خط آخر آیا میدانید اسم الیت رو دیدم

گفتم نه بابا الیت که خصوصیه نمیشه یعنی تهران هم الیت داره :|

خواهر کوچیکه رو صدا زدم

یهو ورودی پارکینگ رو نشون داد

دیوار دانشکده مون با اون عکس شهدای دانشجوش رو که دیدم گفتم اِ............ دانشکده ماست! این پارکینگه است! گفتم گفتم

فقط چون شبکه 3 بود باورم نمیشد

خخخخخخخخخخخخ

کل مسابقه در همون حوالی بود دکترا! خیابون دانشگاه ابن سینا گلستان و :)

خدا این شرکت کنده هاش لهجه مشهدی حرف میزدن که بماند

وقتی می رفت تو استودیو

میگفت اینجا بوم رنگه

ملت می گفتن به خودمون برمیگرده

.

.

.

.

ههههههههههههههههههههههههه اسم برنامه به خودمان برمیگردد بود اینا لهجه دار می گفتن هههههههههههههههه

خلاصه که در پایان 3 روز مرخصی کریه و وحشتناک مزخرف و غم دار، خندیدم

اونم به یُمن عدم حضور بعضیا! که تونستم پای تلویزیون بشینم :/

خدایی از صبحم حالم بد گرفته بود یادآوری و نوشتن این خاطره حالم رو جا آورد :)

یادمه چند ماه پیشا تابلو بوم رنگ را تو مشهد دیده بودم و میگفتم این چیه کسی خبر نداشت

نگو این مسابقه هه بوده!

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۵

تمام راه های ممکنه رو رفتم 

و فقط یکی مونده 

فقط یکی 

و یک راه خرکی هم مونده البته 

.

.

.

.

.

دیشب که داشتم از مشهد برمی گشتم برای خودم آواز غرق نور است و طلا رو میخوندم

کلی از آقا تشکر کردم که این همه حالم خوب شده 

حس کردم میام خونه و امروز میشینم پای پاورپوینتهای جلسه دفاع 

اما امروز

حس می کنم 

امام رضا هم مسخره ام کرد دیشب

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۴

از رمز گذاشتن بدم میاد 

نزدیک حرم هستم

منتظرم بقیه از حرم بیان 

خودم نرفتم حرم 

قراره برگردیم شهرمون 

شبکار هم هستم 

خوشم میاد اینا هنوز فلکه آب هستن :/ غر زدم دیگه 

خوب خواهش می کنم درکم کنید بابا :(

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۷

اه اه اه اه 

اه اه اه اه 

اه اه اه اه 

بهترین روز مشهد رفتن بود 

ولی مادربزرگ خونه ماست 

تازه عصر خاله از مشهد میاد مادربزرگ باید بره خونشون 

خوب از این شانس خرکی تر هم داریم؟ 

دوست دارم گریه کنم 

یک ماه بیشتر نباشه کمتر نیست که نرفتم حرم 

تازه 

دو بار آخری که حرم رفتم مثل آدم نبود 

پووووف 

حالا این وسط نمدونم چمه دلم میخواد گریه کنم :/

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۷
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۱

وقتی فرحزاد ِ جان دعا می کرد

و من از صمیم قلب آمین گفتم 

.

.

امروز گفتن به شماره 

۱۰۰۰۰۲۵۱ پیامک بدید: 

اگر تا حالا نرفتید به قم برای زیارت عدد ۲ (البته باید یه گروه تشکیل بدید)

و اگر دوست دارید کمک کنید عدد ۱ 

.

.

.

میلاد خواهر سلطان 

دختر باب الحوائج 

و کریمه ای که ان شاءالله یه روز کرامتشون نصیب من حقیر هم بشه 

و روزمون ^   ^ مبارک 

.

.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۶

خواهرم دیشب گفت جمعه چکاره ای گفتم عصر 

۵شنبه چی 

گفتم عصر 

گفت ای بابا 

بعد توضیح داد شوهرش گفته ستاره خانم رو ببریم مثلا مشهدی جایی رستورانی 

گفتم رو چه حسابی؟ 

گفت چون برامون زحمت کشیدی و...

گفتم خواهرمی بابا وظیفمه بعدشم من خجالت می کشم

شوهرش اومده دوباره همون حرفا! :| 

گفتم ممنون 

هیچی 

والا من نمدونم چه نقشه ای واسم کشیدن راستش ههههه

گفتم فعلا که خیلی سرم شلوغه نمی تونم 

حالا یه وقت کسی رو برام زیر سر نداشته باشن اینا؟ اینجوری بخوان منو ببرن سر قرار؟ هههههه 

آخه خواهرم یه چیزایی چند روز پیش تو پیام بهم گفت که شوهرش و برادرش کسانی رو میشناسند...

در خواب بیند پنبه دانه! ههههههه

.

.

چرا نمیرم سر پایان نامه؟ پاشم برم 

.

.

.

.

.

.

.

خوب هم اکنون در همین وبلاگ اشاره میکنن با کامنت که اصصصصلا همچی حرفهایی در کار نبوده و همون شتر در خواب بیندی که خودم گفتم بود و آفرین به آقا گل که گول نخوردن 

هههههه

چی کار داری یه ساعت دورهمی خوش بودیم :) 

۱۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۴