روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

روزهای نو

الم یعلم بأن الله یری؟

خدایا
همین الان
لازمت دارم
همین الان

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱ مهر ۹۶، ۲۳:۴۳ - آدم
    خیر

آقای حکایتی سه بار پلی کردم و گریه کردم

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۱ ب.ظ

یکی بود یکی نبود 

زیر گنبد کبود 

روبروی بچه ها 

قصه گو نشسته بود 

قصه گو قصه می گفت 

از کتاب قصه ها 

قصه های پرنشاط 

قصه های آشنا 

قصه ی باغ بزرگ 

قصه ی گل قشنگ 

قصه ی شیر و پلنگ 

قصه ی موش زرنگ

قصه ی باغ بزرگ 

قصه ی گل قشنگ 

قصه ی شیر و پلنگ 

قصه ی موش زرنگ 

آقای حکایتی 

اسم قصه گوی ماست 

زیر گنبد کبود 

شهر خوب قصه هاست 

زیر گنبد کبود

شهر خوب قصه هاست 

نظرات  (۶)

:))
پاسخ:
گریه کردم 
بر روزگاری که هرگز تکرار نمی شود...
۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۸:۴۹ محمود بنائی
چرا؟ من تا حالا اسم حکایتی را نشنیده بودم! 
پاسخ:
اسم آقای حکایتی رو نشنیده بودین!؟ 
O     o
اگر دهه شصتی باشین واقعا از محالاته 
الان یه گوشه از این شعر رو بزنین تو نت نشونتون میده 
من گریه کردم به خاطر روزهای خوشی که زود تموم شدن 
۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۹:۰۴ محمود بنائی
68! دیگه آخرای شصتِ :) 
ولی برای من هم یک حس نوستالوژی داشت. 
پاسخ:
عجیب شد:) اول گفتین نمیشناسین بعد گفتین نوستالژی داشت  o     O

از اولش بخون.
پاسخ:
باشه
۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۰:۲۸ محمود بنائی
اون حالت موسیقی و همخوانی و... برام حس نوستالژی داشت مثل خونه مادربزرگه و هادی و هدی و... بود. 
کلا یک تیتراژهایی مثل دنیای شیرین دریا، دنیای شیرین، خانه سبز و... گلوی آدمو فشار میدن...! 
پاسخ:
آره مخصوصا هادی و هدی و خونه مادربزرگه رو آی گفتین...
تیرو که دیدم فکر کردم فوت کرد!
پاسخ:
خدا نکنه :(
ان شاءالله سالها عمری با عزت و سلامتی داشته باشن 
من کلا دیشب ناراحت بودم هی این آهنگو گذاشتم واسه خودم 
کلا دسته خواهرانم از دیشب دارن روم کار می کنن :)))) امان از دست بعضی مذکرا!!